سالروز آزادی خرمشهر ـ روز مقاومت و پیروزی

سالروز آزادی خرمشهر ـ روز مقاومت و پیروزی

به نخل های بی سرت فکر می کنم که گلوله های ستمگر را تاب آوردند و از پا نیفتادند.


چون کوه، ایستادی

معصومه داوودآبادی

به نخل های بی سرت فکر می کنم که گلوله های ستمگر را تاب آوردند و از پا نیفتادند.

به مردان و زنان دلیرت می اندیشم که دیوار محاصره را درهم شکستند و از هر ذره خاکت، خورشیدی برآوردند. به تو فکر می کنم و حماسه ات را بر دروازه های استقلال، اشک شوق می ریزم.

ایستادی؛ آنچنان که کوه، توفان های هرزه گرد را. خشت خشت جانت، بانگ تکبیر شد و فریادهای سرمست متجاوزان را تکه تکه بر زمین ریخت.

ایستادی و آموختی مان که بر پنجره های شکسته نیز آفتاب طلوع می کند. نامت، تا همیشه آذین عزتمان باد!

نفس این قوم، با عطر ایمان آمیخته است.

آمده بودند تا فراموش کنیم روشنایی را. آمده بودند که در کوچه های مه گرفته، به زنجیرمان بکشند، تا تبار آسمانی مان را به انکار بنشینیم؛ اما نمی دانستند که نفس های این قوم، با عطر آفتابی ایمان، آمیخته است و ریشه های عظمتش، از آبشخور توکل آب می خورد. نمی دانستند که بازو به بازوی کوهستان، آبی های دور را پیموده اند و دست در دست آسمان، دورترین ستارگان معرفت و بندگی را رصد کرده اند. اینان، همانند آن پیر فرزانه، به روشنی دریافته بودند که رمز پیروزی شان، ملکوت را وامدار است.

نغمه پایداری

حالا که در کوچه های صبورت، آفتاب استقلال قدم می زند؛ حالا که پرندگان از قفس رسته ات، ترنم استقلال را بر شانه های به خون نشسته آزادی سر می دهند، برخیز و نوباوگانت را مشق عشق بیاموز.

به مادرانت بگو، چفیه های نبرد را بر شانه های فرزندانشان بگذارند. کارون را صدا بزن با حنجره مقاومت، تا ماهیان موج گرفته اش را حماسه دریا بیاموزی.

ای شهر فریادها و آینه ها! حالا که از حصار هر چه بیداد رها شده ای، بلند شو و کوچه های غرورت را از سرود اراده و ایمان، لبریز کن! جاری شو در نخلستان های داغدارت و مرثیه درد و داغ را به نغمه پایداری، بدل کن. آسمان، استواری ات را به تحسین ایستاده است.

برخیز، خرمشهر!

عباس محمدی

دوباره نخل ها متولد شدند و عطر رطب های تازه، کام شهر را شیرین کرد.

تمام اروندرود، برای شادی خرمشهر، کل کشید.

خلیج فارس، تا آستانه بندر آمد و به شهر، سلام داد.

همه ویرانه ها زیبا شدند و پنجره ها از زیر آوارهای فراموشی، سر برآوردند و «به آفتاب سلامی دوباره دادند.» خرداد، غرق هیاهو شد.

سوم خرداد، از اول فروردین، بهاری تر شده بود.

همه پرنده های مهاجر جهان، به تماشای تو آمدند؛ برخیز، که روزهایی تازه، در راهند. هنوز عطر شهری بودنت، از لهجه همه تمدن های تازه تأسیس غرب، دلنوازتر است؛ برخیز خرمشهر، برخیز...!

دشمن، غیرتت را فراموش کرده بود!

می خواستند نخل هایت را نردبان کنند و پرنده هایت را قفس، اما فراموش کرده بودند که بندر تو، محل صادرات غیرت ایرانی ها نیست؛ فراموش کرده بودند که «تو را خدا آزاد خواهد کرد.» شاید وقتی قدم های آلوده شان را بر پوست آفتاب سوخته ات گذاشتند، عطر هوای سرب آلوده تهران را استنشاق کرده بودند، اما نمی دانستند که خون برادری تو، سد راه شان خواهد شد. فراموش کرده بودند به عطر مسلمانی تو که می رسند، صلوات بفرستند.

خرمشهر، خرمشهر می ماند؛ اگرچه خونین شهر شود

هر ثانیه که می گذشت، ابرهای تیره، خورشید روزهایت را می بلعیدند و روزه شیشه هایت را خمپاره ها می شکستند. بادهای وحشی، گل های روضه ات را پرپر می کردند.

چقدر بوی مدینه می داد تن زخمی ات! به سرشان زده بود که خرمشهر را شام کنند و معاویه ها، خیال خام حکومتشان را بر خاک آسمانی ات لبخند می زدند؛ اما فراموش کردند که خرمشهر، نه شام می شود، نه اندلس.

خرمشهر، همیشه خرمشهر می ماند؛ اگرچه خاکش را با خون بنویسند؛ اگرچه خونین شهر شود.

نفس هایت را به شماره انداخته بودند. با خمپاره ها و گلوله های پی درپی توپ خانه هاشان؛ اما صدای هیچ انفجاری نتوانست آنی، صدای تلاوت قرآن نخل ها و صدای اذان مناره های زخمی ات را قطع کند.

عطر آزادی

و عشق، تولدی تازه یافت. دوباره خانه ها متولد شدند، نخل ها ایستادند و عطر آزادی، پرنده ای شد که آوازش، دهان همه بادهای گذرا از خرمشهر را خوش بو کرد. همه خون ها و زخم ها، لاله شدند و لاله ها، استوار ایستادند و آوازهای دسته جمعی خواندند: «از خون جوانان وطن لاله دمیده...» و لاله های دمیده، بهارهای تازه ای را به خاک هدیه کردند تا رهبر آزادگان جهان، حضرت امام خمینی رحمه الله فرمود: «خرمشهر را خدا آزاد کرد».

شیوه ات، شیوه قله های برافراشته بود

رزیتا نعمتی

ایستادگی را از درختان آموختی و تا آخرین برگ، رو به بادهای ناموافق، قد برافراشتی؛ چراکه ریشه های عمیق، همواره هستی درخت را پا برجا نگه می دارند و آنها که ریشه هایشان تا اعماق باورشان دویده است، طعم شیرین میوه های رسیده صبر را به فصل های تاریخ بخشیدند.

خرمشهر! پا برجا باش؛ عمر کوه، برای این دراز است که میل بالا رفتن و پیوستن به آسمان دارد. آنچه تو را پا برجا نگه داشت، نگاه به بالا بود که شیوه قله های قد برافراشته است؛ قله هایی که سنگینی و سردی برف را بر شانه های خود تحمل کردند تا برای تشنگانِ شهر، پیروزی را جاری کنند.

به نام شقایق ها

اینجا، دانه شقایق کاشته اند. شقایق را می کارند تا سبز شود؛ ولی خرمشهر، نشان داد که روییدن، بایستی سرخ رنگ باشد تا در یادها بماند؛ مگر نه این است که طاقت مرد را با درد می سنجند؟!

پایداری تو، تنها خرمشهر را نگرفت؛ بلکه تمام خرّمی ها را فتح کرد. دیوارهای تو که هنوز، نقطه های گود رفته گلوله را به دوش می کشد، یادگار روزهای مقاومت و پیروزی است. امروز، کارون، تنها خطی آبی و نازک بر روی نقشه جغرافیا نیست؛ کارون، شاهرگ سرخِ غیرت مردانی است که روح خلیج فارس را به نبض حیات ایرانی، وصل کرده اند.

همه جای زمین قانون ایستادگی یکی است

مرزها، خطوط شرافتند که حد و حدود عزت را ترسیم می کنند و آن روز که رنجیرهای طلایی سرحدات، رو به فشردن بود، چه آستین های مردانه ای که بالا رفت و بازنگشت! و... این چنین، طرز تفکر آزادمردان را سنگریزه ها منتشر می کنند. وقتی در آن سوی زمین، کودکان فلسطینی می خواهند «فهمیده» باشند، پا جای پای «همّت» می گذارند که ذات ایستادگی ـ خود ـ پیروزی است؛ گرچه ایستاده بمیری، مثل نخل های بی سر خرمشهر.

بوی امنیت سیب

پایداری تو، سنگ ها را به زانو درآورد؛ در آن روز سیاهی ها، تبانی کرده بودند تا خطه سبز تو را دربرگیرند. تو را پس گرفتند تا لبخند کودکان، به امنیت کوچه های سکوت، بازگردد و تداوم حیات، در خیابان های شهر، به چرخش درآید، تا ثابت کنند، خنکِ آفت ها بر سیب سرخ وطن ممنوع «سیبی که از درخت فرو افتاد، افتاده است و رودها به کوه بازنمی گردد و عطر این تابستان ها فقط برای همین تابستان است، اما قطار اندیمشک بازمی گردد، با بوی سیب و پیرهن یوسف».

زیرنویس ها:

ـ سایه سار قامت بلندتان را می ستاییم که امروز، آسوده نشستن را مرهون ایستادگی دیروز شماییم.

ـ امروز میهمان دایمی بزم آنهاییم که مجلس را با سرخی خون خود، چراغان کردند تا شیرینی فتحشان را به لحظه لحظه ما تعارف کنند.

خرمشهر، میقات یاران آخرالزمانی حسین علیه السلام

نزهت بادی

در تاریخ چند هزار ساله ایران، هیچ شهری به اندازه خرمشهر، به کربلا قرابت و شباهت نداشته است. بگذار اهل ظاهر، خرمشهر را فقط ویرانه ای سقوط کرده بدانند؛ اما ما که می دانیم خرمشهر، میقات و میعاد یاران آخرالزمانی سیدالشهدا علیه السلام بود که زیر عَلَم خون خواهی ثارالله علیه السلام گرد آمده و کفن «هیهات منّا الذلة» را دربر کرده بودند.

آری، خرمشهر، مظهر جراحتی است که بر قلب امت اسلام وارد شد و این جراحت فقط با خون ترمیم یافت؛ آن هم خون کسانی که داغ کربلا را بر سینه داشتند.

خون شهدا، بر در و دیوار نیم سوخته خرمشهر، خبر از شکوه فتح و نصرت خدا می داد. شهدای خرمشهر، میانداران آسمان و زمین بودند که رحمت و نصرت حق را بر ما نازل کردند.

راز ماندگاری خرمشهر

راز ماندگاری خرمشهر، در استقامت و مقاومت دلاورمردانی است که چونان حسین بن علی علیه السلام ، زخم شمشیرها را بر جان خریدند و عهد و پیمان ازلی شان را با امام خویش، نشکستند و در انتظار وعده خداوند، صبر ورزیدند. کجا می توان وعده نصرت خداوند را محقق دید، جز در سایه شهادت مردان خدا؟! پیروزی خرمشهر، گشایش دروازه های آن فتح الفتوحی بود که از پیروزی مجاهدان، در جهاد اکبرشان سرچشمه می گرفت؛ زیرا انسان، تا بر ترس و تردید و تعلق خویش غلبه نکند و کفر درونی اش را سر نَبرد، کی می تواند حسینی علیه السلام شود و راه به خاک کربلا یابد؟!

تاریخ ایران را با خرمشهر بشناسید

تاریخ ایران، به جز همین قریب به سه دهه که از انقلاب اسلامی می گذرد، سراسر تاریخ پادشاهان و جباران است؛ تاریخ از دست دادن مرزهای جغرافیایی. اما خرمشهر، تاریخ ایران را دگرباره نوشت و برگ جدیدی به تقویم تاریخ ایران افزود؛ تاریخ مبارزه حق و باطل، تاریخ مقاومت مظلومان.

آن همه خانه که در خرمشهر ویران شد و آن همه نخل که سر به سوختن سپرد و آن همه مردان خدا که از دست رفتند، فقط جلوه ظاهری پیروزی پوشالی چند روزه دشمنی است که تمام تاریخ ستمگران سفاک را در پیشینه خود دارد.

دشمن، کابوس ویرانی و مرگ را بر شهر حاکم کرد تا حکومت جبار ظالمان را بر پهنه جهان بگستراند؛ غافل از آنکه اینجا، در خرمشهر، تاریخ، در مسیر سرنوشت خویش، به راه جدیدی می رود و این شهر پر آتش، زیر پاهای فرزندان خلیل الله علیه السلام ، گلستان می شود و مظلومان و صالحان، بنابر آن عهد مألوف، وارث زمین ویران شده اش می شوند.

از آزادی خرمشهر به بعد، تاریخ را مجاهدان فی سبیل الله می نویسند که زیر سایه عَلَم «یالثارات الحسین علیه السلام » در دستان آن پیر عاشورایی، خونشان بر خشت خشت خرمشهر ریخت، اما یک وجب از این خاک آسمانی، به دست دشمن متجاوز نیفتاد.

تاریخ ایران ما را با خرمشهر بشناسید؛ نه عهدنامه ننگین ترکمن چای و معاهده منحوس فین کن اشتاین و هزاران امضای جباران که حمیت و غیرت را با خاک این مملکت، به بهای ترس خویش در برابر دشمن، فروختند.

با ایمان و اراده

اکنون سراسر خرمشهر، نخلستان ها و خانه ها و دیوارها، آیینه عبرتی است که دیده بصیرت می تواند در آن به نظاره قدرت خدا بنشیند که در ایمان مردان خدا، تجلی یافته است.

اگر ارتش و سپاه دشمن، با ارعاب و تهدید و فشار، به مصاف آمده است، مجاهدان در راه حق، ایمان و اراده الهی خویش را به میدان مبارزه آورده اند. فرق جبهه حق و باطل در این است که اهل باطل، جنگ را با توپ و تانک و سلاح شیمیایی پیش می برند و اهل حق، با پیشانی بندهای یا حسین علیه السلام و یا زهرا علیهاالسلام و مشت های گره کرده الله اکبر.

و اگر چنین نبود، کجا می توانست خرمشهر، 45 روز در زیر باران آتش که از زمین و آسمان و دریا می بارید، سر پا بایستد و دست تجاوز نابکاران را از دامن پاک خویش، کوتاه کند؟!

جای شهدا خالی!

اکنون، بر بام خانه های خرمشهر، پرچم های سبز و قرمز «نَصْر مِن الله و فتحٌ قریب» آویخته و سراسر شهر، عطر سلام و صلوات و بوی گلاب و دود اسپند پیچیده است. پیاله های نقل و نبات، دست در دست می چرخد و دعای خیر امام، بر همه سایه می گستراند و در این میان... جای شهدا خالی است. جای محمد جهان آرا، بهروز مرادی، عبدالرضا موسوی، مجید خیاط زاده و بهنام سیزده ساله و همه مردان گمنامی که در آسمان، شهره ترند تا در زمین؛ مردانی که از شهر ویران و سقوط کرده خرمشهر، معراجی تا آسمان هفتم گشودند؛ معراجی نه فقط در آن روز و آن زمان، بلکه دروازه ای به پهنای ابدیت که جز با پای حرّیت و مقاومت، نمی توان از آن عبور کرد.

«مَمَّد نبود» تا ببیند...

محمدکاظم بدرالدین

نگاه مثنوی ها را به سمت فرازی از عزمِ «جهان آرا» بچرخان. «ممّد» نبود تا ببیند همرزمانش، جشن صبح را در تلویزیون ها به نمایش گذاشته اند و به همراهِ مسجد جامع، فاتحانه لبخند می زنند. «مَمَّد» نبود تا پرچم افتخار را بر بام های خرمشهر، الله اکبر بگوید.

نامت بلند، خرمشهر!

ساعات امروز، هر کدام، قطعاتی تصنیف برای تو هستند؛ به رنگ آبشارهای نوازش؛ پر از درود و ستایش.

گلوله هایی که روح خیابان هایت را جریحه دار کرد، با اشک های ثناگوی شاعرانِ امروز، به درمان می رسد و نامت بلند و پایدار!

جایت در دستان اهریمن نبود

سودابه مهیجی

تو، جگرگوشه این وطن بودی که ناگهان، دستی پلید، از پیکر این خاک جدایت کرد. تو، با آن نخل های سرفراز، با مردمی که سراپا غیرت و ایمان بودند، جایت در دستان اهریمن نبود.

دست ها و بازوانی، با پیراهن رشادت و عزم و عشق، «یا علی» گفتند و قدم در راه بازپس گرفتن تو، کربلا به پا کردند. سرانجام تو به آغوش وطن بازگشتی.

خرمشهر، به وطن بازگشت

نبودم... نمی دانم چه گذشت در آن شب پر هیاهو؛ شبی که قطره هایت غیرت سرخ، بر جبین خاک، نقشِ ایمان زد. خون های شهید، دریا شد و جریان گرفت و خرمشهر، با دست های پینه بسته مردانِ جهاد، به اصالت خویش بازگشت.

خرمشهر، بار دیگر، به وطن بازگشت و در کنار سربلندی ایران زمین، سلامت بی گزندِ میهن را تمام مردم دست افشانی کردند.

هنوز شهیدان در هوای تو نفس می کشند

سال ها می گذرد... هنوز که هنوز است، در ورق های خسته تقویم، روزی به نام تو، سرخ می درخشد. تو، یادگار گذشته یک زخمی؛ زخمی که یک روز، دست بیگانه بر پیکر ایران نشاند و دست هایی آشنا و جان نثار، با خون خویش، مرهم بر آن نهادند.

بر شانه های آزادگی وطن ایستاده ام و تو را نظاره می کنم. از دور دست، از سمت نخلستان های معصوم ات، صدای تکبیر می آید... هنوز شهیدان در تو نفس می کشند.

«شقایق» شهر

فاطره ذبیح زاده

شهر، در تب تند شقایق ها می سوخت. اینک، ذره ذره، حیات و زندگی اش زیر آوار چکمه های دشمن بعثی، به آغوشِ مرگ می رفت.

مسجد جامع، دلش لک می زد برای پیر آشنا و عارفی که طنین اذان او بر مناره، حلاوت افلاک را در ذائقه شهر می ریخت. خوش به حال نخل ها که سری بر اندام رعنایشان نبود تا لمس کنند جنس غربتِ آسمان را! خوش به حال کارون که هر شب، عطر خوش حضور شهیدان بر پوست لطیف و روانش می دوید!

دل مواج کارون

دل کارون، عجیب موج می زد برای رهایی!

انگار موج مقاومت و ایثارِ بهنام ها و فهمیده ها، قلبش را به تلاطم آورده بود.

گویی قطره ای از خون فرزندان خونین شهر، بر سینه اش چکیده بود!

طنین خوش آزادی

خونِ پاک شهیدان که بر خاک خونین شهر شتک زد، سرانجام، لایه های سردِ اسارت را شکافت و سر به آسمان رهایی سایید.

گویی آفتابِ روز سوم خرداد، از سینه سرخِ کارون بالا آمده بود تا حرارتِ آزادی را در پیکر زخم خورده مسجد جامع بریزد!

خبر رهایی خرمشهر، آن قدر تازه نفس و شیرین بود که شادی، به سرعت نور فراگیر شد و ردای سبز خوش بختی، بر دوش پهناور میهن کشید.

92 روز شهامت و جانبازی فرزندان این دیار، طنین خوش پیروزی به ارمغان آورد و خرمشهر، آن جان خونین ملت، به آغوش جانانه ایران زمین، بازگشت. «خرمشهر را خدا آزاد کرد».

شهر را از شیطان پس گرفتی

فاطمه پهلوان علی آقا

دست هایت را تُهی ساختند تا شکست قامتت را نظاره کنند؛ غافل از سینه های عاشقی که به نام حسین علیه السلام و به فرمان خمینی رحمه الله ، سپر دشنه های دشمن شده بود.

سلاح تو، قلب تو بود که سپری راسخ در برابر دشمن شد؛ آنانی که در جهل مرکب خویش، از یاری خداوند بی نصیب اند، دنیا، چشمانشان را بَست. ایمان راستین تو، تشویش و دل آشوبی را از وجود تو رانده بود. تو می دانستی که «اِنْ تَنْصُر اللّهَ یَنْصُرُکُمْ». پس، خاکستر شدن در آتش عشق را برگزیدی و مردانه خود را به توفان بلا سپردی تا خرم ترین شهر را که پاره ای از وجود تو بود، از شیطان پس بگیری و به راستی که «اِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الغالِبونَ».

oخدا آزاد کرد»

آن هنگام که فریاد «الله اکبر» از بلندای ویرانه های مسجد جامع خرمشهر برآمد، سروش آسمانی والا پیامبر بود که از نای تاریخ شنیده می شد.

از نخل های خوزستان بپرس که سَر دادن و تن به ذلت ندادن را از که آموخته اند؟

دنیا، متحیّر از غیرت و مردانگی شما، چگونه باور می کردند که قامت های جوان و نورسته، نارنجکِ تانک هایشان شود؟ چگونه باور می کردند که پا برهنگان تاریخ، سواران ارابه جنگ شوند و جنگ یک روزه شان را به درازای هشت سال بکشاند؟ شکست ابدیشان در بستر پیروزی کوتاهی جوانه زده بود که غفلت از بالانشینی خداوند داشتند و خداوند خود می داند که با معاندان و کینه توزان چگونه رفتار کند، و این گونه شد که «خرمشهر را خدا آزاد کرد».

چند نسل ستاره از سرزمینت آسمانی شدند؟

زینب مسرور

از نخلستان سرافراز تو، از خیابان آواز تو، تا دروازه های بهشت، راهی نبود. نسیم عطر لبخندت، گیسوان دخترکان شهر را، چون دستِ مهربان مادر، نوازش می کرد.

پنجره را که رو به مهتاب باز می کردی، می توانستی رقص ستاره را در آغوش آسمان، به نظاره بنشینی.

آرام بودی؛ آن قدر آرام که باورمان نمی شد روزی در گردباد خاکستر و خون، چشم هایت، مرثیه اشک بخوانند و ترانه های سوخته ات، شعری برای جنگ بسرایند.

صبور بودی؛ آن چنان که وصف صبوری ات را تمام کوه ها و دریاها و نخل ها شنیده اند.

امیدوار بودی؛ آن چنان که در شب های زخمی ات، می شد ستاره ها را، از زمین به آسمان، تماشا کرد. راستی! چند نسل از سرزمینت آسمانی شدند؟

دستانِ چند کودک از کودکان سرزمینت، بی عروسک ماندند؟

چند نخل، از نخلستان های دیارت، در آتش خشم و بی شرمی بعثی ها سوخت و خاکستر شد؟

خرمشهر آزاد شد

آه، چقدر بوی کبوتر می آید! انگار باران، سجاده اش را در دشت های سوخته ات پهن کرده! انگار دوباره سبزینه ها از دشت های به خون نشسته ات سر برآورده اند! نگاه کن، روی آن کاغذی که در دستِ آن رزمنده است، چه نوشته است؟ «خرمشهر آزاد شد».

سلام بر تو، ای شهر داغ و شقایق! ای سرزمین صمیمی رویش و پرواز، ای دیار آینه های شکسته و نخل های سوخته، ای خرمشهر!

 

 

منبع :www.hawzah.net




:: برچسب‌ها: سالروز ازادی خرمشهر, ازادی خرمشهر, خرمشهر

نویسنده : نسرین رنجبری
تاریخ : ۱۳۸٩/۳/۱